يكي رفت زيارت. خاطره اش رو نوشت. نوشت كه حس خوبي داشته ،گريه كرده ، اين يه كامنت در مورد همون نوشته است. بگردين ديگه خودتون پيدا كنين.
حكايت غريبيه محضر داش رضا . يه جورايي حتي ديونه هايي عين ماني رو هم جو
گير ميكنه. البت حس و حال شما توفير ميكنه و اون چيز ديگه و از جنس ديگه
ايه، اينو ميدونم اما خواستم بگم داش رضاي ما انگار تو اون صحن و ايوونا،
لاي اون همه ايينه كاري و طلاكاري ها، هزار هزار فرشته به نگهباني گذاشته تا
همه رو بپان . هر كي قد خودش. انگار به فرشته هاش گفته تو دل همه برن،
واسه همين هنوز هيچي نگفتي فكر ميكني ميدونه و وسوسه ميشي نگي، بعد ميبني
ميخنده و ميفهمي قبل ازينكه لب از لب وا كني گفتي و اون دونسته. حس غريبيه
. خيلي خيلي دلم ميخواست يكي ازون پرهايي كه خادماش دارن و با اون هي به درا
ميكشن داشته باشم تا باهاشون پرواز كنم هر چي اصرار كردم نشد كه نشد خادمه
كه انگار ديونگي رو تو چشامون خونده بود گفت ميخواي چيكار؟ گفتم ميخوام
باهاشون پرواز كنم. خسيس ندادكه نداد حكما خودش هر شب باهاشون مي پره و به
كسي نميگه. واي خدا ما چقده زود فراموشمون ميشه. يه بار تو عالم ديونگي با
خودم ميگفتم اگه قرار به اين باشه براي بيرون اومدن از حرم پشت به ضريح
نكنيم و تا جاييه كه ضريح معلومه عقب عقب بريم. چقد خوش به حالمون ميشد
اگه تا آخر دنيا هم عقب عقب مي رفتيم يعني اينكه همه جا اون رو ميبنيم.
واي خدا چقده پنجره فولاد قشنگه. دستهايي كه گره شده، واي چقدر عاقلا حرص
ميخورن وقتي نميدونن واسه چي؟ ديونه ها هم نميدونن اما نميدونم چرا اينقده
سفت فشار ميدن ضريح رو. داش رضا همه رو ميبنه به همه ميخنده. به عاشقا كه
ميرسه حكما لبخندش زيباتره اخه اون امام عاشقاست. اما ماي ديونه دلخوشيم
به مهربوني اون و به اينكه اون وقتا وقتي ديديم نيگامون نكرد داد بزنيم
بگيم داش رضا ايناش اين خاتوني كه اينجوري خوشگل برات اشكي شده اين يه بار
ما اومديم نوشته هاش رو خونديم. ميگه اونوقت مطمئني شامل پي نوشت 7 نميشي؟
پشتمون ميلرزه. لالموني ميگيرم . ميگم داش رضا دوست داريم اين قبوله كه.
بازم ميخنده. عقب عقب ميايم بيرون. همه جا فرشته ها و ادمها با هم قاطين.
فداي مهربوني داش رضا به نظر تعداد فرشته ها بيشتره. شايد ميخواد هواي
همه رو داشته باشه. راستي خاتون بپا خودتو زيارت قبول

- اين كامنت رو خانوم احساني گفتن زود بزارم اسمشم بزارم روشنايي شايد تاريكي جوابي گرفته باشه
- يه كامنت ديگه ميخواستم بدزدم اما يكي زودتر دزديد خانم دكتر و اينكارا؟
- هاجر خانم نخيرم كامنت به خوشگلي رو خصوصي نميكنم بزار باشه مردم بخونن كيف كنن خيلي قانون رو زير پا ميزاريا . درسته حريف اون نميشيم اما با شما بر خورد ميكنيم در صورت نقض قوانين
- ايندفعه رفتم مشهد به خدا ميدونم هوس ميكنم با اون پرهايي كه گفته بپرم
- خانم احساني خانم احساني قكر كنم يكي با موتور اومده سايه اش معلومه. بد جنسي اخر رو كرديم و بريم
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:29  توسط ghazal
|
سلام. اينكه يه دوست داشته باشي كه خانم دكتر باشه براي خودش و بعد همراش بياي اينجا تو اتاقي كه همه دارن تو اينترنت دنبال مرض مي گردن و درمانش و مشغول بشي به اپديت كردن خيلي مزه ميده. اصلا خبر دارين چند روز ديگه عيده؟ چند روز ديگه ماه رمضون امسال هم تموم ميشه. من كه ديگه نايي برام باقي نمونده. اما با همه گرسنگي و تشنگي اين ماه رو خيلي دوست دارم مخصوصا اون شب هايي كه ميريم بيرون دعا ميخونيم و قران رو سرمون ميزاريم. ميخواين بدونين براي چه كسايي دعا كردم؟ بگم؟ اول از همه يه دعاي خصوصي كردم كه به كسي نميگم. بعدش براي بابا و مامان و خانواده دعا كردم. يه كم هم براي خودم دعا كردم. براي ياسي دعا كردم يه مطب خوب بزنه براي نازنين هم همينطور براي خانم خوشگله دعا كردم ماشين هاي خوشگلتري سوار شه يعني دعا كردم كارخانه هاي خارجي خوشگلتر براش بسازن براي سهيلا جون دعا كردم يه بار ديگه سوار موتي بشه تا اينقدر به سوار شدن اون روز زهرا حسوديش نشه. براي سونيا و بچه هاي كلاس دعا كردم تا اخر دنيا با هم دوست بمونيم. براي صدف جون دعا كردم بچه اش داماد بشه براي نسرين جون دعا كردم اونم مطب بزنه براي ستاره جون دعا كردم هميشه مثل ستاره ها بدرخشه براي اون خانومه كه اسمشو نميدونم دعا كردم به ارزوش برسه براي شقايق جوووووووونم كه بال در ميارم وقتي ميگن من شبيه اونم از نظر اخلاق دعا كردم كه خوشبخت بشه و زودتر بياد وطن. كسي رو جا ننداختم؟ ولي به خدا براي همه دعا كردم. اول و اخر دعاهام هم اون دعا خصوصي رو كردم. حالا ايشالله خدا موقع عيد اجابت دعاهامون رو عيدي ما قرار بده. تا وقتي ميريم مدرسه واي مدرسه چقدر خوشحالم ميبينم بچه ها رو حتي اين سونيا زلرله رو . راستي شما هم برام دعا كردين.؟
ياسي ميگه اين هفته هم خبري از ماني نخواهد بود در شب قرار . خيلي وقته غيبت داره ها . اگه شما قول بدين بياين من ميام . اما اگه نه كه منم نميام.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11:36  توسط ghazal
|
- به جاي پي نوشت اينجا توضيح ميدم
- اولا تنبل نيستم
- بعدشم عنوان اين نوشته رو مامان بعد از خوندن مطلب انتخاب كرد . من ميخواستم اسمش رو بزارم ديوانه بازي . اما ايشون دستور دادند و من هم قبول كردم. بعد از اينكه حسابي داشتم از حسادت قربون صدقه رفتناش نسبت به نويسنده مي تركيدم.
- اين نوشته نظر در مورد وبلاگيه كه اونم دعاي خوبان بود
روزي از روزا ديونه ها هيمنجوري كه ول ميگشتن تو عالم يهويي همچين يهويي
يهويي وارد شدن به يه جايي كه عاقلا داشتن با اوستا حرف ميزدن . دعا
ميكردن . و نذر. ديونه ها ج و واج موندن كه ببيننن ايا ميتونن چيزي سر در
بيارن؟ هر چي بيشتر اوستا و بنده هاي خوبش با هم حرف زدن ديونه ها مات تر
شدن و حيرون تر. يهويي يكي از جمع ديونه ها داد زد اونم بي ادبانه جسارت
آميز كه اوستا ميشه يه نمه هم به ما گوش بدي؟ اوستاي كريم يه نيگاه كرد و
گفت بگو. ديونه كه گمون ميكرد الانه با عتاب باهاش برخورد ميشه يه نمه خجل
شد. يه نمه تن صداشو رو اورد پايين . گفت. ميشه شاكي شم اوستا؟صداي
مهربونش گفت : خوب از چي؟ بگو شكايت كن. ديونه ها اما از رو نرفت گفت از
خودت به خودت. چرا نميشه ما هم قد عاقلا و خوب هاي دنيا حاليمون شه اينايي
كه باهات ميگن. اوستا گفت هر كي قد جنبه اش . قد ظرفيتش. شما ها قد اين
حرفا نيستين. بقيه ديوونه ها خنده شون گرفته بود چون اوستاي مهربون براي
اينكه اونا حاليشون بشه حرفاش رو عين خودشون حرف ميزد. اوستا ادامه داد
اگه بخواين عين اينا بشين بايد هميشه خدا دردمند باشين. ميتونين. ديوونه
ها يه نيا به هم كردن ديدن خدايي تحملش رو ندارن. قيد شكايشتون رو زدن.
اما بازم يه ديوونه سوال كرد اوستا حالا ما هيچ اما بعضي ازين خوبا چرا
ازت چيزي ميخوان رومون به ديوار خسيسي ميكني؟ اوستا گفت دوسشون دارم
ميخوام بازم بگن بازم باهام حرف بزنن تا حال شده معشوقي رو ببينين براي
عاشقش ناز كنه؟ ديوونه ها كه هيچي حاليشون نشده بود الكي سرشون رو تكون
دادن يعني اره ديديم. اوستا فهميد اينا هيچي نفهميدن اما به روشون نياورد.
اوستا ادامه داد همين كه بخوان همين كه باهام حرف ميزنن يعني اينكه من
جواب دادم. ديونه ها ديگه كم كم داشتن بساط خلوت اوستا رو با خوباي عالم
به هم ميريختن. اوستاي هميشه كريم ندا داد ديوونه ها لطفا برين بازيتون رو
بكنين برين بيرون شما رو به خلوت ما چيكار؟ بعدش يه جوري نيگا كرد كه
ديوونه ها بساطشون رو جمع كردن كه برن و راه افتادن. اوستا دوباره مشغول
گفت و گو با خوبا و عاقلا و عاشقا شد ديونه ها اما يواشكي جوري كه مثلا
ديده نشن اون گوشه موشه ها جا خوردن تا بشنفن چي ميگن اينا به هم. حالا
اگه چيزي هم نفهميدن خيالي نيست همين شنيدنش به ديوونه ها مزه ميده. خدا
كنه بغل دستيا صداشون در نياد. اوستا كه ميدونه ما قايم شديم و يواشكي
داريم گوش ميديم اما خلوت اون خوبا بهم نخوره خوبه.
راستي بپا خودتو. راستي سلامم كو؟ راستي ببخشين سلام.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 10:23  توسط ghazal
|
گفتن من هم تنبلم. اما يادشون نمياد كه نوشته جديد سونيا و اينا مال من هم هست يعني اينكه اون نوشته همه ما بود. پس اگه اون رو هم حساب كنيم نتيجه ميگيرم من تنبل نيستم. سونيا و فرشته هم اينجا هستن ميتونن تاييد كنن. ديگه نگين تنبل ها
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:1  توسط ghazal
|
سلام. امروز ميخوام دو تا مطلب بنويسم. يكي سرقتي يكي از خودم. همين الان كه من دارم اينا رو مي نويسم. خودش هم آن هستش. ولي من بي خبر اومدم اينجا تا بنويسم. ميخوام بگم آقا من از شما عصباني هستم. شما به همه ميگين كسي حق نداره به دوستت نازك تر از گل بگه اما خودت به بهترين دوست من هي توهين ميكني هي اذيتش ميكني. هي چيزهايي در موردش ميگي كه فقط خودت و خودت قبولشون داري و همه به اون اعتراض دارن. من اصلا قبول ندارم. من قبول ندارم اگه چيزي از يادت ميره بابت عقب افتادگيته. من قبول ندارم عقبي. ميگم خيلي چيزايي رو كه ميدونما. ميگم چيزايي رو كه اصلا به خاطر من و خيلي هاي ديگه نمياد. بگم خانوممون چي گفته؟ تازه بعد از اين همه ما كه همكلاسيش بوديم الان فهميديم اونم خودش گفتۀ اينا رو بگم؟ اگه بازم اينطوري بخواي به تنها كسي از طايفه پسرا كه دوستيش رو ميتونم همه جا اعلام كنم توهين كني لااقل همه اينهايي رو كه من ميدونم رو ميگم. و بعد به ياسي ميگم اونم بگه. به بقيه هم ميگم بگن. حواست رو جمع كن . باشه؟ ديگه آخرين بارت باشه. هر كسي هم بخواد اذيتت كنه من اينجا هستم تا بكشمش. تازه در اين مورد من و سوينا و بقيه بچه ها و اون دوست جديد كه نميگم داستانش رو با هم هستيم. تو رو خدا تو همه چي خودت رو مقصر ندون. باشه؟ خودت ممكنه اذيت نيشي اما ما اذيت ميشيم.
و اما مطلب سرقتي. اين كامنت در جواب نظر خواهي صاحب وبلاگي در مورد شخصيت خودشه.
نميدونم اين بازي رو كي باب كرد . نسرين يا يكي از دوستاش؟
نميدونم.
اما ميدونم كه براي بيسواتا و ديوونه ها سخته راجع به چيزي نظر بدن
اونم عاقلانه ، دقيق، مطابق با واقع
من اصلا نميدونم كه كوتاهي يا بلند صالا نميخوام بدونم
من اصلا نميدونم سبزه اي يا روشن اصلا نميخوام بدونم
من اصلا نميدونم چه رشته اي خوندي اصلا نميخوام بدونم
من اصلا حتي نميدونم خنده رويي يا بد اخلاق اصا نميخوام بدونم
و اين جمله هاي " واصلا نميخوام بدونم " يه جور توجيه براي نتونستن و ندانستن و قذرتش رو نداشنتن منه.
پس من راجع به تو هيچي نميگم.
بزار راجع به اينجا بگم.
اينجا.
اره همينجا كه با نوشته هات پر ميشه
همينجا كه از دلتنگي هات ميگي از عاشقي هات
و اين اخرا هم ابروي ماني بيسوات رو بردي با اين سوال سخت.
بي هراس ازينكه ممكنه بيسوات و ديوونه اي چون ماني در بمونه اساسي.
من بزار لااقل در مورد اينجا بگم.
خيلي وقتا وارد جاهايي ميشيم كه از عشق حرف ميزنن
همه در و ديوار ش لبريزه از ايكون و نمادهاي عشق
لبريزه از قلب هاي تير خورده
اشك هاي ريخته شده
هوس هاي بسته بندي شده تو قاب عشق.
تو بعضياش مبتذل ترين واژه ها رو استخدام كردن و اسمشو گذاشتن عشق فقط به صرف نوشته سر درشون كه به زبوني كه من نميفهمم مينويسه
I LOVE YOU
اما تو بعضي جاهاي ديگه قصه يه جور ديگه است
كلمات زيبا ، شعرهاي دلنشين
اوج سوادو ذوق رو ميتوني ببيني
من بيسوات اما اينارو كه حاليم نميشه نميفهمم
فقط ميدونم يه آدم باسواد و با ذوق نشسته و بعضي وقتا با زجري توانفرسا كلمات رو جوري كنار هم چيده تا آهنگش دلنشين پيدا كنن
واي چه زحمتي كشيد شده.
ايجاز و ايهام و استعاره و.....
همه صنايع ادبي رو بكار برده تا خوشگل كنه نوشته اش رو
و دريغ و افسوس كه من بيسوات از اين همه هيچ نميفهمم.
آخه ديوونه ها تنها يك راه شناخت دارن . اونم حسه
تو همه اين كلمات زيبا و شاعرانه و دلنشين
هيچ حسي ب اين ساكنين امين ابادي دست نميده. والبت و صد البت كه مشكل از ديونه هاست.
و اينجا كلمات دلنشيني ميبني
واژه هاي قشنگ ميبني
كه ديوونه ها باورش ميكنن
ديوونه ها حظ ميكنن
مست ميشن
گاهي وقتا هم به خودشون نهيب ميزنن كه
تو كجايي اين كجا؟
ديوونه ها اينجا با دلتنگيت دلتنگ ميشن
با غمت غمگين
با خوشحاليت خوشحال
با ارزوهات همراه ميشن
گاهي وقتا يه چيزايي رو نميفهمن اما اون حس خوب همچنان اينجا موج ميزنه
و باعث ميشه ديونه ها وقتي دارن ميرن بخندن، اشك بريزن
راستي ميدونستي كه ديوونه ها تعارف بلد نيستن
راستي ميدونستي همه ديوونه هاي امين اباد
ارزو ميكنن وصل رو برات؟
هر چند ميگن فراق عميق تره اما
وصل شادتره
وهمه ديونه ها شادي تو رو ترجيح ميدن.
نميدونم اين زبون تونست اونجوري كه دل ميخواست بگه يا نه؟
زبون ميگه من بلد نيستم
بگذريم به زبون خرده نگيريم و با همين زبون الكن فقط بگيم
بپا خودتو خاتون
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:12  توسط ghazal
|
--وقتی سونیا و غیره دست به سرقت زدن یعنی پا گذاشتن جا پای من. اما خوب اونها تنبلن چون از کامنت خودشون ورداشتن برای خودشون. اما این مطلب رو عمرا اگه پیدا کنن برای کجاست. ان نظر در مورد یه پست خیلی قشنگ عاشقانه است که آدرسش رو من نمیگم چون معمولا اونجا نظرات جالبی میزاره و من نمیخوام که سونیا اینا راه رو یاد بگیرن. در جواب یه پست عاشقانه نظر اون رو خوندن جالبه. جالب واسه اونایی که میشناسنش. سونیا اینا باز جلو افتادم.
گاهی وقتا سرک میکشم از اتاقم بیرون. ببینم بیرون این چهار دیواری چیه. ؟
گاهی وقتا دلزده میشم با خودم میگم کاش فضولی نکرده بودم و سرک نشکیده
بودم آخه نمیبنم چیزی جز بدی. بعد به خودم نهیب میزنم که آهای نمیشه نمیشه
که همه چیز سیاه باشه. پا میشم ابی به چشام میزنم. خوب چه کنم ؟ درکم از
دوباره شستن چشای سهراب همینقدره . که سواتمون همینقده. اره اب میزنم به
چشام و دوباره سرک میکشم بیرون . چقده همه جا قشنگه . سعی میکنم اون طرفتر
ا رو کمتر نیگا کنم. چشام رو صاف میدوزم به اونجاهایی که دخترک عاشق
سرزمینم داره از عشق میگه. داره با اون بالایی به شیوه رندانه خودش درددل
میکنه. حرف میزنه. به اینا چی میگن عاقلا؟ آها اره دعا . داره دعا مکینه.
بعد میبنم که نوشته تو یه ساعتی از ساعتای خدا دلش گرفته . زخم زبون
شنفته. مگه هراسیه. مگه همه عاشقا نمیدونن خطرهاست در وادی عشق. زخم زبون
هم البت داره. اصلا عشق بی این دشواریها ارزش داره؟ اصلا قدرش معلوم میشه؟
اصلا تو این وقتا هست که فرق و توفیر ادعا صداقت خودشو نشون میده.
اوووووووووه اینقده مدعی عاشقی داریم که تا گشنگی میکشن عشق از یادشون
میره. اوووووووووووووه اینقده مدعی داریم تا وقت خط میشه عافیت رو به خطر
عاشقی ترجیح میدن . پس شاید اینا نوشنه ایه برای اینکه یکی میخواد این عشق
صیقل بخوره. صافتر بشه. بی غل و غش تر . تا وقتی روزش وصل که برسه حلاوتش
بشه شیرین . شیرین . شیرین شیرین شیرین. حتی شیرین تر این بیسکویتی که هم
اتاقیم همین الانه آورد. کم کم فکر کنم دارن دیوونه ها رو صدا میکنن. تا
چشمون دوباره به سیاهی ها نیفتاده همینجوری چشم به این زیبایی دوخته عقب
عقب بریم بیرون. وای خدا جون تازه یادم اومد چرا آدما وقت بیرون رفتن از
حریم جاهای مقدس عقب عقب میرن. تا حالا فکر میکردم نمیخوان پشتشون به اونا
باشه. نه من دیوونه تازه میفهمم اونا هم میخوان چشاشون تا جایی که میشه به
جای دیدن سیاهی ها و زشتیها میخ بشه به نور به زیبایی. بیسکویتا تموم شد.
و داد میزنن وقت قرصامونه. ببخشین قرص نخورده مزاحم شدیم.
راستی بپا خودتو

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 21:28  توسط ghazal
|
سلام. خیلی
میخوام عاشقانه حرف بزنم. خیلی. یادمه تا چند وقت پیش هم شاید این احساس
رو داشتم اما یادم رفته بود باید این رو به همه دنیا اعلام کنم که عاشقم.
اما دو نفر که خودشون میدونن و اگه اسمشون رو بیارم ممکنه دعوام کنن. اما یاد گرفتم باید این رو اعلام کنم. پس این عاشقانه ترین نوشته
ام رو تقدیم میکنم به بابام که دوستش دارم یه دنیا. که ماه منه. عشق منه.
دنیای منه. و بهش میگم دوستش دارم. خیلی زیاد انقدر که هیچ کلمه ای رو بلد
نیستم که بتونه اندازه اش رو بگه. دوستت دارم بابا روزت مبارک
پی نوشت- اگه این رو نمینوشتم یکی خیلی دعوام میکرد که اومدی نوشتی ازین روز ننوشتی
- برای عزیز اون که دعوام میکرد ارزوی میکنم ژیش صاحب این روز باشه.
- خیلی بد جنسم از دو چیزی که خوشش میاد استفاده کردم سونیا اینا منو میکشن.
- اسم یکی ازون دو نفر رو می نویسم صدف خانم مهربان که خیلی وقته ندیمش و دلم براش یه ذره شده
- من زرنگ تر از سونیا اینا هستم زودتر از تیمشون آژ کردم. بگین زنده باد غزل
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 19:54  توسط ghazal
|
اصلا حالم خوب نیست. این روزا اجازه بیرون رفتن ندارم. گاهی هم که میرم بیرون دیگه خودم دلم نمیخواد برم. همه قیافه ها عصبانی. همه به هم بد نگاه میکنن. . تو چشم هیچکی دوستی دیده نمیشه. از یه نفر هم هیچ خبری ندارم. مسنجرم که باز نمیشه اگر هم باز بشه جای اسم دوستام صفحه سفیده. کاش این روز های تلخ زود تموم بشه. کاش دوباره بشه تو چهره ها خنده دید. اصلا حالم خوب نیست
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 1:1  توسط ghazal
|
آقایی که میگی من تنبل شدم. اصلا هم تنبل نشدم. از تو تنبلتر نشدم که آقا . اصلا میخوای رای گیری کنیم که کی تنیلتره؟ همه اونایی که اینجا رو میخونین. کی تنبل تره من یا مانی؟ نتیجه رو بعدا اعلام میکنیم. الان معلوم میشه
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:25  توسط ghazal
|
سلام. از اون هفته کامپیوترم خراب شده. با بابا بردیمش تعمیرگاه. گفت باید اینجا باشه تا ببینه چش شده. بعد از یک هفته رفتیم سراغش دیدیم همچنان دست نخورده است. اما آقای مهندس میگه این خیلی خرابه بهتره اصلا یه سیستم دیگه بخریم بعدش کلی از خوبیهای سیستم دیگه گفت و یه کاتالوگ رنگی خوشگل هم نشون داد. دیروز یه آقای بیسواد باهامون اومد چشمش به سیستم افتاد یه نگاه کرد و گفت آقای مهندس این که به شکل تابلو معلومه پاورش سوخته. آقای مهندس هم که دستش رو شده بود کم نیاورد و گفت بهتره همیشه به روز باشید و سیستم جدید انتخاب کنید. آدم اینقدر پر رو. حالا بردیمش یه تعمیرگاه دیگه که پاورش رو عوض کنه. زود آماده میشه.
پ.ن. دلم براتون تنگ شده که یه مدت نبودم
پ.ن.2 سعی کردم جلوی شیطونی اینا رو بگیرم.
پ.ن.3 من کامپیوترم خراب بود اما بعضی ها از تنبلی آپ نکردن باز افرین به خانم دکتر.
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 9:56  توسط ghazal
|